دیشب تولد شوهرِ خواهر شوهرم بود! الآن میگم واسه چی علامت تعجب گذاشتم:
این آقا دیشب 50 سالش شد، از اون آدمهایی که خیلی بیشتر از سنش نشون میده یا شاید سنشو کمتر اعلام میکنه! من نمیدونم جریان چیه.
بابای خودم الآن 53 سالشه ولی خیلی خوب مونده و اصلا نشون نمیده، ولی اون انگار 75 سالشه!
اصلا من خیلی دلم واسه خواهر شوهرم میسوزه! کاش میشد عکسشونو بندازم اینجا تا شما هم بفهمین چرا من همچین حسی دارم، نگران نباشید الآن یه جوری براتون توضیح میدم که انگار عکسشونو دارید میبینید!
خواهر شوهر من یه خانم 33 ساله ست، یعنی تقریبا 6 سال از من بزرگتره، مشخصات ظاهری:
قد 185 سانتی متر، وزن 75 کیلو با اندام متناسب، پوست روشن، موهای قهوه ای تیره، بینی خوش فرم و کوچولو(عمل نکرده ها!)، لب و چونه خیلی خوشگل و خوردنی و چشمهای قهوه ای تیره و خوش حالت، همیشه میخنده و حرفهای خوب میزنه، هنرمند هم هست، تابلوهایی میسازه که خدا تومن قیمت داره (قول داده یکیشو واسه من درست کنه!)، البته تابلو درست کردن یکی از هنرهاشه در کل هنرهای زیادی داره، خیلی دوست داشتنی هم هست خواهر شوهرم.
بله دقیقا همینطوریه که گفتم! حالا شوهرش:
قد 175 سانتی متر، وزنش هم فکر نکنم بیشتر از 20 کیلو باشه! موهاش کلا سفید شده و اون هم به طرز فجیعی یا رنگ میکنه یا نمیکنه در هر دو حالت فجیعه! قیافش هم که خیلی بی ریخته! اصلا توضیح نمیدم چه شکلیه!! یه کارخونه هم داره که از ارثی که از پدرش بهش رسیده و فروش خونه و ماشین و ... خریده! ( 400_300 میلیون خرجش کرده) فکر نکنید الآن کلی درآمد داره ها! نه، معمولیه.
کلا آدم خیلی بی عرضه ای هم هست همه کاره زنشه، از بس خودش گند زده به همه چی!
همیشه یا مسته یا تازه از خواب بیدار شده! که اون هم به خاطر اینه که مست بوده و زنش مجبورش کرده بخوابه تا مستی ش بپره!!
کلا آدم زبون درازی هم هست، خیلی وقتها هم ضد حاله!
مهندس الکترونیکه، آمریکا درس خونده، باباش هم یکی از پولدارهای معروفه!
الان 16 ساله ازدواج کردن!! یعنی خواهر شوهرم وقتی 17 سالش بود زنِ یه مرد 35 ساله شده!
3 تا دختر دارن، دختر بزرگشون 15 سالشه! و کوچیکه 5 ساله ست.
من نمیدونم چرا بعضی ها این همه شانس میارن و بعضی ها این همه بد شانسن!
دیشب همه خونه شون بودیم، من و شوهرم زودتر از همه رسیدیم، فکرشو بکنید که آدم شب تولدش انقدر مشروب بخوره که زنش مجبورش کنه بره بخوابه تا مستی ش بپره!
همه مهمونها اومدن و نشستیم پشت میز و شروع کردیم ( پیش غذا و مشروب) ولی اون آقا که این مهمونی به خاطر اونه خوابه!!!
آخ چقدر دوست داشتم تا فردا صبح بخوابه و مهمونی بدون اون برگذار بشه!!!
ولی خُب نمیشد چون باید شمعها رو فوت میکرد!!!!!!!!
بالاخره شازده بیدار شدن! شام خوردیم و بعدش کیک و شمع و کادو و رقص و ......
من که اصلا نرقصیدم! حتی یه قر هم ندادم!! چون دوست نداشتم!
اگه بدونید چه کادوهایی گرفت! من که خیلی حیفم اومد! چه لباسهایی واسش آورده بودن، حیف که وقتی میرن تنش زار میزنن!!
شوهر من هم رفته بود یه کراوات خیلی خوشگل واسش خریده بود، خیلی شیک بود دوست داشتم پَسش بگیرم!!!! ولی نمیشد و مجبور بودم در جواب تشکرهای اون بگم خواهش میکنم اصلا قابل شما رو نداره!!
از اول تا آخر مهمونی رفته بودم یه گوشه و داشتم عکس می دیدم! باور کنید!! خدا نکنه من یه کاری رو یا کسی رو دوست نداشته باشم، عین .... میشم! اگه پسر بودم میگفتم به تخمم هم نیست که طرف چه فکری میکنه!!
من نمیدونم چرا خواهر شوهر من زن یه همچین آدمی شده!!
یه بار از مادر شوهرم پرسیدم چرا دخترتو دادی به اون؟! (با همین صراحت!)
گفت به خدا خودش خواست با اون ازدواج کنه، هیچ کی راضی نبود!
جالب اینجاست که خواهر شوهرم هیچ وقت از زندگیش شکایت نمیکنه و اگه کسی بخواد راجع به شوهرش چیزی بگه یا اعتراضی بکنه سریع در مقابل طرف موضع میگیره و شدیدا از شوهرش دفاع میکنه! خیلی برام عجیبه که چطوری میتونه این همه شوهرش رو دوست داشته باشه!!
اولین باری که من خواهرشوهرم رو با شوهرش دیدم همش دنبال شوهرش میگشتم!! هی به شوهرم میگفتم پس شوهر خواهرت چرا نیومده؟!! اون هم میگفت بابا همونیه که کنارش واستاده! من هم عین گیجا دنبال یه آدم خوش تیپ و قدبلند کنار خواهرشوهرم میگشتم و نتیجه ای نمیگرفتم!! آخرش شوهرم مجبورشد منو ببره جلوش و بگه ایشون شوهر خواهرمه!!
خداییش این دختر حیف شده.
این زن یه اسطوره ست در نوع خودش، انقدر شوهرشو دوست داره که نگو، همیشه میخنده و اعتراضی نداره، انگار از آهنه، همه مشکلات زندگی شو خودش تنهایی حل میکنه، از هیچکی توقع نداره، همیشه از شوهرش دفاع میکنه و به طور کل خودشو وقف شوهرش و بچه هاش کرده.
هدفم از نوشتن این ماجرا این بود که بگم هنوز هم یه همچین آدمهایی وجود دارن، آدمهایی با قلبهایی اندازه دریا، آدمهایی که خیلی میفهمن و از همه بیشتر گذشت میکنن.
من وقتی خواهرشوهرمو میبینم واقعا از خودم خجالت میکشم! به خودم میگم ببین این زن چقدر باشعوره!
این آقا دیشب 50 سالش شد، از اون آدمهایی که خیلی بیشتر از سنش نشون میده یا شاید سنشو کمتر اعلام میکنه! من نمیدونم جریان چیه.
بابای خودم الآن 53 سالشه ولی خیلی خوب مونده و اصلا نشون نمیده، ولی اون انگار 75 سالشه!
اصلا من خیلی دلم واسه خواهر شوهرم میسوزه! کاش میشد عکسشونو بندازم اینجا تا شما هم بفهمین چرا من همچین حسی دارم، نگران نباشید الآن یه جوری براتون توضیح میدم که انگار عکسشونو دارید میبینید!
خواهر شوهر من یه خانم 33 ساله ست، یعنی تقریبا 6 سال از من بزرگتره، مشخصات ظاهری:
قد 185 سانتی متر، وزن 75 کیلو با اندام متناسب، پوست روشن، موهای قهوه ای تیره، بینی خوش فرم و کوچولو(عمل نکرده ها!)، لب و چونه خیلی خوشگل و خوردنی و چشمهای قهوه ای تیره و خوش حالت، همیشه میخنده و حرفهای خوب میزنه، هنرمند هم هست، تابلوهایی میسازه که خدا تومن قیمت داره (قول داده یکیشو واسه من درست کنه!)، البته تابلو درست کردن یکی از هنرهاشه در کل هنرهای زیادی داره، خیلی دوست داشتنی هم هست خواهر شوهرم.
بله دقیقا همینطوریه که گفتم! حالا شوهرش:
قد 175 سانتی متر، وزنش هم فکر نکنم بیشتر از 20 کیلو باشه! موهاش کلا سفید شده و اون هم به طرز فجیعی یا رنگ میکنه یا نمیکنه در هر دو حالت فجیعه! قیافش هم که خیلی بی ریخته! اصلا توضیح نمیدم چه شکلیه!! یه کارخونه هم داره که از ارثی که از پدرش بهش رسیده و فروش خونه و ماشین و ... خریده! ( 400_300 میلیون خرجش کرده) فکر نکنید الآن کلی درآمد داره ها! نه، معمولیه.
کلا آدم خیلی بی عرضه ای هم هست همه کاره زنشه، از بس خودش گند زده به همه چی!
همیشه یا مسته یا تازه از خواب بیدار شده! که اون هم به خاطر اینه که مست بوده و زنش مجبورش کرده بخوابه تا مستی ش بپره!!
کلا آدم زبون درازی هم هست، خیلی وقتها هم ضد حاله!
مهندس الکترونیکه، آمریکا درس خونده، باباش هم یکی از پولدارهای معروفه!
الان 16 ساله ازدواج کردن!! یعنی خواهر شوهرم وقتی 17 سالش بود زنِ یه مرد 35 ساله شده!
3 تا دختر دارن، دختر بزرگشون 15 سالشه! و کوچیکه 5 ساله ست.
من نمیدونم چرا بعضی ها این همه شانس میارن و بعضی ها این همه بد شانسن!
دیشب همه خونه شون بودیم، من و شوهرم زودتر از همه رسیدیم، فکرشو بکنید که آدم شب تولدش انقدر مشروب بخوره که زنش مجبورش کنه بره بخوابه تا مستی ش بپره!
همه مهمونها اومدن و نشستیم پشت میز و شروع کردیم ( پیش غذا و مشروب) ولی اون آقا که این مهمونی به خاطر اونه خوابه!!!
آخ چقدر دوست داشتم تا فردا صبح بخوابه و مهمونی بدون اون برگذار بشه!!!
ولی خُب نمیشد چون باید شمعها رو فوت میکرد!!!!!!!!
بالاخره شازده بیدار شدن! شام خوردیم و بعدش کیک و شمع و کادو و رقص و ......
من که اصلا نرقصیدم! حتی یه قر هم ندادم!! چون دوست نداشتم!
اگه بدونید چه کادوهایی گرفت! من که خیلی حیفم اومد! چه لباسهایی واسش آورده بودن، حیف که وقتی میرن تنش زار میزنن!!
شوهر من هم رفته بود یه کراوات خیلی خوشگل واسش خریده بود، خیلی شیک بود دوست داشتم پَسش بگیرم!!!! ولی نمیشد و مجبور بودم در جواب تشکرهای اون بگم خواهش میکنم اصلا قابل شما رو نداره!!
از اول تا آخر مهمونی رفته بودم یه گوشه و داشتم عکس می دیدم! باور کنید!! خدا نکنه من یه کاری رو یا کسی رو دوست نداشته باشم، عین .... میشم! اگه پسر بودم میگفتم به تخمم هم نیست که طرف چه فکری میکنه!!
من نمیدونم چرا خواهر شوهر من زن یه همچین آدمی شده!!
یه بار از مادر شوهرم پرسیدم چرا دخترتو دادی به اون؟! (با همین صراحت!)
گفت به خدا خودش خواست با اون ازدواج کنه، هیچ کی راضی نبود!
جالب اینجاست که خواهر شوهرم هیچ وقت از زندگیش شکایت نمیکنه و اگه کسی بخواد راجع به شوهرش چیزی بگه یا اعتراضی بکنه سریع در مقابل طرف موضع میگیره و شدیدا از شوهرش دفاع میکنه! خیلی برام عجیبه که چطوری میتونه این همه شوهرش رو دوست داشته باشه!!
اولین باری که من خواهرشوهرم رو با شوهرش دیدم همش دنبال شوهرش میگشتم!! هی به شوهرم میگفتم پس شوهر خواهرت چرا نیومده؟!! اون هم میگفت بابا همونیه که کنارش واستاده! من هم عین گیجا دنبال یه آدم خوش تیپ و قدبلند کنار خواهرشوهرم میگشتم و نتیجه ای نمیگرفتم!! آخرش شوهرم مجبورشد منو ببره جلوش و بگه ایشون شوهر خواهرمه!!
خداییش این دختر حیف شده.
این زن یه اسطوره ست در نوع خودش، انقدر شوهرشو دوست داره که نگو، همیشه میخنده و اعتراضی نداره، انگار از آهنه، همه مشکلات زندگی شو خودش تنهایی حل میکنه، از هیچکی توقع نداره، همیشه از شوهرش دفاع میکنه و به طور کل خودشو وقف شوهرش و بچه هاش کرده.
هدفم از نوشتن این ماجرا این بود که بگم هنوز هم یه همچین آدمهایی وجود دارن، آدمهایی با قلبهایی اندازه دریا، آدمهایی که خیلی میفهمن و از همه بیشتر گذشت میکنن.
من وقتی خواهرشوهرمو میبینم واقعا از خودم خجالت میکشم! به خودم میگم ببین این زن چقدر باشعوره!
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:5  توسط شیرین
|
