دیروز صبح ساعت 12 از خواب بیدار شدم! یه قهوه خوردم، کتاب زهیر پاءلو کوءیلو رو تموم کردم، آخر کتاب کلی خندیدم، به خاطر اینکه مردِ بعد از دو سال و چند ماه که دربدر دنبال زنش می گشته، پیداش میکنه و می فهمه زنش از یکی دیگه حامله ست! اون هم در کمال سخاوت از زنش می خواد برگرده خونه!
بعدش رفتم ناهار درست کردم، خورشت قیمه! آره بابا بلدم، وب نوشتن تنها هنرم نیست!!
ساعت 2:30 شوهرم از خواب بیدار شد، قهوه خورد و با هم گپ زدیم، ساعت 4 ناهار خوردیم.
قرار بود ساعت 5 شوهرم بره خونه دایی ش واسه یه کاری، من هم یه خرده سرگیجه و حالت تهوع داشتم، تصمیم گرفتم از فرصت سوء استفاده کنم و خودمو شدیدا بزنم به مریضی تا زیاد مجبور نباشم تنها بمونم خونه!
و اما ماجرا...
رفتم یه بالشت برداشتم و وسط هال روی زمین! دراز به دراز خوابیدم!
شوهرم وقتی منو دید ترسید بیچاره، خداییش همون لحظه با خودم گفتم پاشم و بهش بگم شوخی کردم، ولی قسمت بدجنس وجودم نذاشت!
طفلکی عین مرغ سرکنده بال بال می زد، منم اصلا عین خیالم نبود! فقط بهش گفتم ببین زود برگرد فکر کنم اگه یه خرده بخوابم بهتر می شم.
اون هم با چهره ای به شدت نگران رفت و 45 دقیقه بعدش برگشت! در واقع در نوع خودش رکورد ثبت کرد!!!
از بخت بد من زن دایی شوهرم قبلا نرس بوده و شوهرم همه ماجرا رو براش تعریف کرده، از بس نگران بوده بیچاره، و اون هم تجویز کرد باید سرم و آمپول ب کمپلکس بزنم تا سرحال شم!!
من سریع از جام بلند شدم و گفتم فکر کنم دیگه کم کم دارم بهتر می شم نیازی به این کارا نیست! ولی شوهرم که کلی نگران من شده بود پاشو کرد توی یه کفش که باید بریم اورژانس!! ای خدا این چه مصیبتی بود روز تعطیلی!!
من هم با بی میلی و کلی غرغر رفتم، دکتر فشارم رو گرفت، به خدا از ترس آمپول جدی جدی حالم بد شده بود! فشارم اومده بود روی 9 !!!!
دکتر هم برام سرم و آمپول تجویز کرد و الکی الکی یک ساعت و نیم زیر سرم روی تخت بیمارستان خوابیدم!!! بدترین قسمتش این بود که 5 تا آمپول تقویتی برام نوشت که تا 5 روز باید بزنم! باور کنید همین الآن که دارم تایپ میکنم از تصور آمپول عضلات یه جاییم منقبض شده!!!!
بعدش هم شوهرم منو برد بهم جیگر داد، باور کنید داشتم بالا می آوردم، ولی جرأت نداشتم بگم دیگه نمی خورم!!! می ترسیدم دوباره منو ببره دکتر و معلوم نبود این دفعه دیگه چه بلایی سرم بیاد!!
این هم جریان یه روز تعطیل که من به خودم زهر کردم، فقط به خاطر یه دروغ کوچولو!!!
به خدا دیگه از این کارها نمی کنم، قول میدم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط شیرین
|
