دلم خیلی گرفته، یاد یه خاطره ای از گذشته افتادم، خواستم یه یادی ازش کرده باشم که این پست رو نوشتم.
اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم، 19 سالم بود، یه دختر کمی تا قسمتی خجالتی، بشاش، نسبتا درس خون، و یه سری خصوصیات دیگه.
یادمه یه روز یکی از پسرهای هم رشته ایم رو دیدم که خیلی ازش ترسیدم، راستش خودم هم نمی دونم چرا! هنوز هم نفهمیدم! نمی دونم اون موقع به نظرم آدم خیلی گنده ای اومد، یا من هنوز کوچولو بودم( چون در حالت کلی من جزو دخترهای قد بلند به حساب میام)، هر چی که بود ازش ترسیدم.
به قول معروف سال بالایی من بود، دو سال جلوتر از من بود ولی از نظر سنی 5سال از من بزرگتر بود. آدم خیلی خنده رو و پرجنب و جوشی بود، فعالیتهای سیاسی هم می کرد، توی دانشگاه همه می شناختنش. ولی من هر وقت می دیدمش راهمو کج می کردم که روبروش در نیام!! ولی اون هر وقت منو میدید از دور میخندید و میومد طرفم!
بعدش کم کم فهمید که من ازش دوری میکنم، حتی یه بار هم جواب سلامش رو ندادم، دیگه سعی نکرد به من سلام کنه یا بهم بخنده.
سالها گذشت و هر دو مون فارغ التحصیل شدیم، و من دوباره کنکور شرکت کردم و ارشد رشته خودم رو قبول شدم، هفته اول دانشگاه فهمیدم که همون آقایی که این همه سال ازش فرار می کردم همکلاسی م شده!!!
باور نمی کردم، اولش کلی خجالت کشیدم! ولی این بار دیگه ازش نمی ترسیدم، هیچ چی تغییر نکرده بود هنوز خندان و پرتحرک بود.
اومد طرفم بهم سلام کرد و واستاد تا جوابش رو بدم، من هم انگار نه انگار که قبلا چه کار می کردم! بهش سلام کردم و با هم خوش و بش کردیم، گفت خوشحالم که دوباره شما رو می بینم و خوشحال ترم که هم کلاسی شدیم!
من هم خندیدم چون دقیقا منظورش رو فهمیده بودم!
من فقط 7 تا همکلاسی داشتم در نتیجه با هم راحت بودیم و تا حدی صمیمی، اون هم یکی از هم کلاسی هام بود مثل بقیه، ولی من هنوز نمی تونستم باهاش راحت باشم!
یکی از مواردی که همیشه بهم می گفت این بود که چرا کلاس های صبحت رو نمیای؟ من هم می گفتم چون خوابیدن صبح رو خیلی دوست دارم!
یه روز بهم گفت اگه سه روز ساعت 7صبح بیدار شی و بهم sms بدی که بیداری برات یه جایزه خوب می خرم!
من هم قبول کردم، سه روز بیدار شدم و بهش اطلاع می دادم که بیدارم و بعدش دوباره می گرفتم می خوابیدم!
اون هم این موضوع رو فهمیده بود و روز آخر بهم گفت با اینکه تقلب کردی ولی من برات جایزه میخرم! من گفتم نه من جایزه نمی خوام فقط واسه اینکه بهت ثابت کنم زود بیدار شدن کاری نداره این کارو کردم!
چند روز گذشت و بهم زنگ زد که کجایی جایزه ت رو برات بیارم؟ من هم گفتم من جایزه نمی خوام، ازش پرسیدم خواهر داری؟ گفت آره! گفتم از طرف من بده به خواهرت!
گفت ولی من این رو واسه تو خریدم دوست ندارم بدمش به کس دیگه!
ولی من قبول نکردم، بعدا فهمیدم که یه عطر کنزو برام خریده بود.
فردای اون روز باهاش یه قرار داشتم، البته کاری بود، از دست من یه خورده ناراحت بود ولی من به روی خودم نیاوردم.کارامون تموم شد و قرار شد فردای اون روز یه نرم افزار برام بیاره، قرارمون ساعت ده صبح جلوی دانشکده بود.
یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بود، تقریبا نیم ساعت اونجا معطل شدم ولی نیومد، کلی غر زدم و بهش فحش دادم! در همین اثنا یکی از هم کلاسی هام رو دیدم، پریشون بود، بهش سلام کردم گفتم چته؟ گفت مگه نمی دونی چی شده! فلانی دیشب ایست قلبی کرد.
همونی که من هیچ وقت جواب سلامش رو نمی دادم،
همونی که من همش ازش فرار می کردم،
همونی که من جایزه م رو ازش نگرفتم و قلبش رو شکستم، همون قلبی که الآن دیگه نمی تپه،
همونی که من نیم ساعت بهش فحش دادم که چرا نمیاد.
به همین سرعت! مرده بود. انگار هیچوقت نبوده، انگار اون لحظه زمان متوقف شده بود، همه جا خاکستری بود،
من شوکه شده بودم، اشکهام گلوله گلوله می ریخت روی پالتوم، صدام توی گلوم خفه شده بود، قلب من هم انگار واستاده بود، نمی دونستم کجا برم، نمی دونستم بعد از این باید چه کار کنم، نمی دونستم واقعا چی شده، یادم نیست چقدر گریه کردم، یادم نیست چی می گفتم، یادم نیست اون موقع به چی فکر می کردم، فقط این رو خیلی خوب یادمه که چقدر زود دیر می شه، یادمه این جمله همش توی سرم بود.
بابام بهم گفت اگه می خوای حالت یه خرده بهتر شه برو توی مراسم عزاداریش شرکت کن و حتما برو سر خاکش.
چند روز بعدش با چندتا از دوستان و هم کلاسی ها رفتیم به شهری که زندگی می کرد واسه مراسم هفتمش، توی راه یکی از دوستاش راجع به احساسی که اون نسبت به من داشت و من ازش بی خبر بودم واسم صحبت کرد، من حتی دیگه نمی تونستم گریه کنم.
مراسم توی خونه پدری ش برگزار می شد، من نشسته بودم یه گوشه، خواهرش اومد کنارم و گفت شیرین تویی؟ گفتم منو از کجا می شناسی؟! گفت از تعریف هایی که داداشم از تو برامون کرده بود، توی سرم انگار طبل می کوبیدن، اصلا دلم نمی خواد راجع به چیزهایی که خواهرش بهم گفت فکر کنم.
وقتی رفتم سر خاکش همش حس می کردم داره نگام می کنه، واقعا قلبم داشت له می شد، اینو با تمام وجودم احساس می کردم.
حالا من موندم و یه خاطره، فقط همین.
اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم، 19 سالم بود، یه دختر کمی تا قسمتی خجالتی، بشاش، نسبتا درس خون، و یه سری خصوصیات دیگه.
یادمه یه روز یکی از پسرهای هم رشته ایم رو دیدم که خیلی ازش ترسیدم، راستش خودم هم نمی دونم چرا! هنوز هم نفهمیدم! نمی دونم اون موقع به نظرم آدم خیلی گنده ای اومد، یا من هنوز کوچولو بودم( چون در حالت کلی من جزو دخترهای قد بلند به حساب میام)، هر چی که بود ازش ترسیدم.
به قول معروف سال بالایی من بود، دو سال جلوتر از من بود ولی از نظر سنی 5سال از من بزرگتر بود. آدم خیلی خنده رو و پرجنب و جوشی بود، فعالیتهای سیاسی هم می کرد، توی دانشگاه همه می شناختنش. ولی من هر وقت می دیدمش راهمو کج می کردم که روبروش در نیام!! ولی اون هر وقت منو میدید از دور میخندید و میومد طرفم!
بعدش کم کم فهمید که من ازش دوری میکنم، حتی یه بار هم جواب سلامش رو ندادم، دیگه سعی نکرد به من سلام کنه یا بهم بخنده.
سالها گذشت و هر دو مون فارغ التحصیل شدیم، و من دوباره کنکور شرکت کردم و ارشد رشته خودم رو قبول شدم، هفته اول دانشگاه فهمیدم که همون آقایی که این همه سال ازش فرار می کردم همکلاسی م شده!!!
باور نمی کردم، اولش کلی خجالت کشیدم! ولی این بار دیگه ازش نمی ترسیدم، هیچ چی تغییر نکرده بود هنوز خندان و پرتحرک بود.
اومد طرفم بهم سلام کرد و واستاد تا جوابش رو بدم، من هم انگار نه انگار که قبلا چه کار می کردم! بهش سلام کردم و با هم خوش و بش کردیم، گفت خوشحالم که دوباره شما رو می بینم و خوشحال ترم که هم کلاسی شدیم!
من هم خندیدم چون دقیقا منظورش رو فهمیده بودم!
من فقط 7 تا همکلاسی داشتم در نتیجه با هم راحت بودیم و تا حدی صمیمی، اون هم یکی از هم کلاسی هام بود مثل بقیه، ولی من هنوز نمی تونستم باهاش راحت باشم!
یکی از مواردی که همیشه بهم می گفت این بود که چرا کلاس های صبحت رو نمیای؟ من هم می گفتم چون خوابیدن صبح رو خیلی دوست دارم!
یه روز بهم گفت اگه سه روز ساعت 7صبح بیدار شی و بهم sms بدی که بیداری برات یه جایزه خوب می خرم!
من هم قبول کردم، سه روز بیدار شدم و بهش اطلاع می دادم که بیدارم و بعدش دوباره می گرفتم می خوابیدم!
اون هم این موضوع رو فهمیده بود و روز آخر بهم گفت با اینکه تقلب کردی ولی من برات جایزه میخرم! من گفتم نه من جایزه نمی خوام فقط واسه اینکه بهت ثابت کنم زود بیدار شدن کاری نداره این کارو کردم!
چند روز گذشت و بهم زنگ زد که کجایی جایزه ت رو برات بیارم؟ من هم گفتم من جایزه نمی خوام، ازش پرسیدم خواهر داری؟ گفت آره! گفتم از طرف من بده به خواهرت!
گفت ولی من این رو واسه تو خریدم دوست ندارم بدمش به کس دیگه!
ولی من قبول نکردم، بعدا فهمیدم که یه عطر کنزو برام خریده بود.
فردای اون روز باهاش یه قرار داشتم، البته کاری بود، از دست من یه خورده ناراحت بود ولی من به روی خودم نیاوردم.کارامون تموم شد و قرار شد فردای اون روز یه نرم افزار برام بیاره، قرارمون ساعت ده صبح جلوی دانشکده بود.
یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بود، تقریبا نیم ساعت اونجا معطل شدم ولی نیومد، کلی غر زدم و بهش فحش دادم! در همین اثنا یکی از هم کلاسی هام رو دیدم، پریشون بود، بهش سلام کردم گفتم چته؟ گفت مگه نمی دونی چی شده! فلانی دیشب ایست قلبی کرد.
همونی که من هیچ وقت جواب سلامش رو نمی دادم،
همونی که من همش ازش فرار می کردم،
همونی که من جایزه م رو ازش نگرفتم و قلبش رو شکستم، همون قلبی که الآن دیگه نمی تپه،
همونی که من نیم ساعت بهش فحش دادم که چرا نمیاد.
به همین سرعت! مرده بود. انگار هیچوقت نبوده، انگار اون لحظه زمان متوقف شده بود، همه جا خاکستری بود،
من شوکه شده بودم، اشکهام گلوله گلوله می ریخت روی پالتوم، صدام توی گلوم خفه شده بود، قلب من هم انگار واستاده بود، نمی دونستم کجا برم، نمی دونستم بعد از این باید چه کار کنم، نمی دونستم واقعا چی شده، یادم نیست چقدر گریه کردم، یادم نیست چی می گفتم، یادم نیست اون موقع به چی فکر می کردم، فقط این رو خیلی خوب یادمه که چقدر زود دیر می شه، یادمه این جمله همش توی سرم بود.
بابام بهم گفت اگه می خوای حالت یه خرده بهتر شه برو توی مراسم عزاداریش شرکت کن و حتما برو سر خاکش.
چند روز بعدش با چندتا از دوستان و هم کلاسی ها رفتیم به شهری که زندگی می کرد واسه مراسم هفتمش، توی راه یکی از دوستاش راجع به احساسی که اون نسبت به من داشت و من ازش بی خبر بودم واسم صحبت کرد، من حتی دیگه نمی تونستم گریه کنم.
مراسم توی خونه پدری ش برگزار می شد، من نشسته بودم یه گوشه، خواهرش اومد کنارم و گفت شیرین تویی؟ گفتم منو از کجا می شناسی؟! گفت از تعریف هایی که داداشم از تو برامون کرده بود، توی سرم انگار طبل می کوبیدن، اصلا دلم نمی خواد راجع به چیزهایی که خواهرش بهم گفت فکر کنم.
وقتی رفتم سر خاکش همش حس می کردم داره نگام می کنه، واقعا قلبم داشت له می شد، اینو با تمام وجودم احساس می کردم.
حالا من موندم و یه خاطره، فقط همین.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط شیرین
|