سال ها قبل من یه نامزدی داشتم که آدم زیاد خوبی نبود و منو یه خرده بیش از حد آزار می داد!
من اون موقع فقط ۱۹ سالم بود و فکر می کردم عشق واقعی اونه که تحت هر شرایطی به کسی که
عاشقش هستی پایبند بمونی و همه ی مشکلاتی که اون برات به وجود میاره رو با آغوش باز پذیرا
باشی! (خُب کم تجربه بودم و مثلاْ عاشق)
به هر حال سال های سختی رو و یا شاید سال های وحشتناکی رو با اون گذروندم و همچنان آزار و اذیت
هاش رو تحمل می کردم و جالب اینجاست که ادعا می کرد خیلی دوستم داره!!
گذشت این سال های سخت به من خیلی فشار آورد و تحت شرایط خاصی تصمیم گرفتم
برای همیشه بذارمش کنار.
تصمیمم رو عملی کردم و تازه اون موقع بود که فهمیدم احساسی که من بهش دارم اصلاْ عشق نیست!
یعنی همه چی نابود شده بود. هیچ احساسی در میون نبود یا در واقع باقی نمونده بود!
جالب اینکه برای اون کاملاْ عکس این موضوع اتفاق افتاد:
تمام عکس های منو چسبونده بود به دیوار اتاقش و دائم برای من بی قراری می کرد طوریکه خانواده ش
رو مجبور کرد پادرمیونی کنن. ولی من از موضعم عقب نرفتم.
مریض شد و کارش به بیمارستان روانی کشید! من فکر می کنم از عذاب وجدان روانی شده بود.
به هر صورت این عشق کذایی گذشت و رفت.
سال ها بعدش من ازدواج کردم و الآن تازه دارم می فهمم عشق یعنی چی و چه ارزشی داره.
ولی اون هیچ وقت ازدواج نکرد.
هفته پیش شنیدم که مرده!!
خیلی براش متاثر شدم. یاد تمام خاطرات فراموش شده م افتادم.
یه دسته رز سفید خریدم و رفتم سر خاکش. وقتی اسمش رو روی سنگ قبر دیدم ناخودآگاه اشک هام
ریخت.
انگار همه خاطرات تلخ و شیرین منو دفن کرده بودند.
