تبليغاتX
آلبالو قرمز

آلبالو قرمز

آلبالو وقتی سیاه میشه خوشمزه ست!

پارسال این موقع یک ماه بود که شوهرم، شوهرم شده بود.
تازه از اروپا اومده بود، فارسی رو خوب بلد نبود، فکر میکرد همه ایرونی ها از جمله خانواده محترم خودش الکلی هستن! و برای همه شون تأسف می خورد! عاشق جشن ها و شب نشینی های خانوادگی شون بود( البته هنوز هم هست)، تا بهش میگفتن بریم فلان جا، می پرید! اگر هم میرفتن فلان جا و بهش نمی گفتن، خودش زنگ میزد هماهنگ می کرد و بهشون می پیوست!!!( البته الآن دیگه با تلاشهای شبانه روزی من، قبول کرده فقط جایی بره که دعوت باشه)، یه طبل داره که طبق عادت فکر میکنه توی تموم مهمونی ها باید حتما یه حالی به بقیه بده و دیگران از هنرش فیض ببرن!(البته الآن دیگه زیاد این کارو نمی کنه، از بس من بهش گفتم واسه من بزن نه بقیه!!!)
این از این.

قرار بود چهارشنبه سوری کل این فامیل محترم که تقریبا 32 نفرن (با احتساب خاله و دایی و دخترها و دامادها و نوه های محترم) به همراه یک خانواده 7 نفری دیگه برن ویلای جنگلی همون خانواده 7 نفری بیچاره و مراسم چهارشنبه سوری رو اونجا اجرا کنن.
ویلای مذکور شامل یه هال 20 متری، یه آشپزخونه 6متری، یه اتاق خواب 8متری بود!
حالا خودتون تصور کنید ما چطوری اونجا جا شدیم!
.
.
.
ساعت 8 ما توی ویلا بودیم، خوشبختانه جزو نفرات اول بودیم در نتیجه سریع روی مبل نشستیم و موقعیت استراتژیک خودمون رو حفظ کردیم!
تا ساعت 9 دیگه همه اومده بودن، بیچاره اونهایی که دیر اومده بودن!!
اول شروع کردیم به خوردن یه سری نوشیدنی های گرم کننده! به همراه آجیل، بعد از اینکه همه گرم شدیم رفتیم بیرون و یه آتیش به بزرگی همون خونه ای که توش بودیم درست کردیم، خیلی باحال بود.
نکته مهم: فامیل های شوهر جون بنده همه شون قد بلندن، مثلا شوهرم یه دختر خاله داره 180 سانتی متر، یه خواهر داره 181 سانتی متر یه برادر داره 196 سانتی متر! از همه کوتاهتر منم با 171 سانتی متر! به خاطر همین آتیش به بلندی هر چه تمامتر درست شد.
یه حلقه بزرگ دور این آتیش زده بودیم و با کمک ضبط ماشین می رقصیدیم. البته بقلی هامون هم اومدن توی حلقه ما و این حلقه بسی فراخ شد!!
وقت پریدن از روی آتیش رسید، هیچ کی جرأت نمی کرد طرفش بره، من و دخترخاله شوهرم تصمیم گرفتیم بپریم! هماهنگ کردیم که من از این ور بپرم اون هم همزمان از اون ور بیاد! جوگیر شده بودیم یا زیادی مشروب خورده بودیم نمی دونم!! به هر حال پریدیم!!!
شوهرم که تازه منو دیده بود، داشت پس می افتاد!! بعد از پرش مذکور دوان دوان خودشو رسوند به من و تا آخر آتیش بازی فقط اجازه داشتم برقصم!!!
دور آتیش همه از نوشیدنی های معروف می نوشیدن و فکر میکردن چون چهارشنبه سوری فقط یه بار در سال اتفاق می افته می تونن امشب رو مست کنن!!

حالا اصل ماجرا:
بعد از اینکه آتیش بازی تموم شد و همه حسابی مست کردن البته بیشتر آقایون مست بودن تا خانمها! رفتیم توی ویلای فسقلی خودمون برای خوردن شام و اجرای بقیه مراسم.
صاحب ویلا اهل ذوق هستن و فلوت می نوازند در نتیجه از همه مهمون هایی که اندک هنری در نواختن و آواز خوندن داشتن درخواست شد برای اجرای یک ارکستر سمفونی با هم همکاری کنند!!!
با توجه به شیشه هایی که قبلا خالی شده بود! تصور کنید این ارکستر سمفونی به چه صورت برگزار شد!!!!!
بعد از اینکه شام تموم شد، شوهر من که سازش رو با خودش آورده بود! ( گفتم که!!) به همراه صاحب ویلا شروع کردن به نواختن.
وااااااااااای نمی دونین چقدر خارج میزدن!! ولی اصلا به روی خودشون هم نمی آوردن، هر چی من واسه شوهرم چشمک و ابرو و پیس و نوچ و هزار تا علامت دیگه می فرستادم که بابا لااقل درست بزن! هیچ فایده ای نداشت که نداشت!!!!
یکی از فامیل های شوهرم که از بد روزگار یه ته صدایی هم داره و کلا آدم فیلمیه شروع کرد به آواز خوندن!!!
من که دیگه از علامت دادن خسته و نا امید شده بودم با شنیدن صداش و نوع خوندنش منفجر شدم! باور کنید انگار داشت توی یه ارکستر واقعی و بزرگ مراسم اجرا می کرد و هی از همه می خواست سکوت رو رعایت کنن و همه حواسشون رو بدن به ایشون!!
تصور کنید شوهر من با یه طبل گنده وسط پاش! و اون آقا که اتفاقا خیلی هم کوچولو و ریزه میزه ست با یه فلوت کوچولوتر از خودش گوشه لبش و اون حالت خنده دار فلوت زدن! و اون پسره دلقک با اون طرز خوندنش!!!!
شما جای من بودین نمی خندیدین؟!
این مراسم گوش خراش ولی خنده دار یک ساعتی طول کشید!! یهو داماد صاحب ویلا که اتفاقا شیشه های زیادی هم خالی کرده بود وارد صحنه شد و شروع کرد به خوندن یه شعر مسخره و قدیمی که از قضا اسم مادرشوهرم و خواهرش هم توی این شعر بود و اون مرتیکه هی این دوتا اسم رو تکرار میکرد!! عمدا بود یا سهوا نمی دونم، هر چی که بود داشتم می مردم از بس هی خودمو نگه داشتم که نخندم!!! مخصوصا با دیدن قیافه مادرشوهرم که وقتی عصبانی می شه واقعا خنده دار می شه!!! حالا شما فکر کنید من چه طوری خودمو نگه داشتم؟!! قیافه من خودش سوژه خنده شده بود!!
بعد از همه اینها برادر شوهرم و خانمش که از اول اونجا نبودن به جمع ما پیوستن، فکرشو بکنید همه مردها پاتیل بودن و جاری من که از قضا خوشگل و خوش تیپ هم هست وارد شد(البته خانمهای خودشون هم آخر تیپن)، آقایون محترم هم از مستی شون سوء استفاده کرده و یکی یه ماچ از جاری من گرفتن!!!!
من با دیدن این صحنه واقعا دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و ترکیدم از خنده!! جاری بیچاره من هاج و واج مونده بود که اینجا چه خبره!! و هی به من نگاه می کرد و بهم فحش میداد که نخند احمق!!!!
بعد از اینکه مراسم ماچیدن جاری من تموم شد!! اومد کنارم نشست و شروع کرد به فحش دادن!!! البته زیر زبونش طوری که فقط من می شنیدم!! و هی تند تند سیگار می کشید!!
تازه!!! یکی از همین آقایون که حد خودش رو نمی دونست رفت توی ماشین برادرشوهرم بالا آورد!!! من نمی دونم جنگل به این بزرگی اون احمق واسه چی رفته توی ماشین بالا آورده!!!!! فقط یه آدم مست می تونه این کارو بکنه!!!! مگه نه؟
وقتی جاریم رفت سوار ماشینشون بشه قیافه ش دیدنی بود!!!!!!!!!
خدایی ش دلم براش سوخت!! طفلی.

به هر حال اون شب هم تموم شد و همه برگشتیم خونه، ولی شب واقعا به یاد موندنی بود!!! خیلی خوش گذشت و خیلی خیلی خندیدیم!!

آخر شب شوهرم بهم گفت واقعا اینا الکلی هستنا!!! من توی عمرم ندیدم هیچ کی این همه الکل بخوره!!
منم بهش گفتم نه بابا اینجا همه همین جوری الکل می خورن و هیچ کی به هیچ کی نمیگه الکلی!!!

و اما چهارشنبه سوری امسال:
دوباره رفتیم به همون ویلای فسقلی خودمون، با این تفاوت که دیگه آقایون به اندازه پارسال مست نکردن، و هیچ کی جاری بنده رو نماچید!!
من هم وقتی داشتم از روی آتیش می پریدم افتادم! البته شانس آوردم توش نیفتادم!!!!
شوهر جون بنده هم به همراه صاحب ویلا دوباره نوازندگی فرمودند!!
امسال خیلی بیشتر از پارسال خوش گذشت، چون همسایه بقلی ویلا 20 جفت دختر و پسر دعوت کرده بود، 20جفت!!! خیلی با حال شده بود.

همه عین خر کیف کردن!!!!!! جای شما خالی!






+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:47  توسط شیرین  | 


دیروز صبح ساعت 12 از خواب بیدار شدم! یه قهوه خوردم، کتاب زهیر پاءلو کوءیلو رو تموم کردم، آخر کتاب کلی خندیدم، به خاطر اینکه مردِ بعد از دو سال و چند ماه که دربدر دنبال زنش می گشته، پیداش میکنه و می فهمه زنش از یکی دیگه حامله ست! اون هم در کمال سخاوت از زنش می خواد برگرده خونه!
بعدش رفتم ناهار درست کردم، خورشت قیمه! آره بابا بلدم، وب نوشتن تنها هنرم نیست!!
ساعت 2:30 شوهرم از خواب بیدار شد، قهوه خورد و با هم گپ زدیم، ساعت 4 ناهار خوردیم.
قرار بود ساعت 5 شوهرم بره خونه دایی ش واسه یه کاری، من هم یه خرده سرگیجه و حالت تهوع داشتم، تصمیم گرفتم از فرصت سوء استفاده کنم و خودمو شدیدا بزنم به مریضی تا زیاد مجبور نباشم تنها بمونم خونه!

و اما ماجرا...
رفتم یه بالشت برداشتم و وسط هال روی زمین! دراز به دراز خوابیدم!
شوهرم وقتی منو دید ترسید بیچاره، خداییش همون لحظه با خودم گفتم پاشم و بهش بگم شوخی کردم، ولی قسمت بدجنس وجودم نذاشت!
طفلکی عین مرغ سرکنده بال بال می زد، منم اصلا عین خیالم نبود! فقط بهش گفتم ببین زود برگرد فکر کنم اگه یه خرده بخوابم بهتر می شم.
اون هم با چهره ای به شدت نگران رفت و 45 دقیقه بعدش برگشت! در واقع در نوع خودش رکورد ثبت کرد!!!
از بخت بد من زن دایی شوهرم قبلا نرس بوده و شوهرم همه ماجرا رو براش تعریف کرده، از بس نگران بوده بیچاره، و اون هم تجویز کرد باید سرم و آمپول ب کمپلکس بزنم تا سرحال شم!!
من سریع از جام بلند شدم و گفتم فکر کنم دیگه کم کم دارم بهتر می شم نیازی به این کارا نیست! ولی شوهرم که کلی نگران من شده بود پاشو کرد توی یه کفش که باید بریم اورژانس!! ای خدا این چه مصیبتی بود روز تعطیلی!!
من هم با بی میلی و کلی غرغر رفتم، دکتر فشارم رو گرفت، به خدا از ترس آمپول جدی جدی حالم بد شده بود! فشارم اومده بود روی 9 !!!!
دکتر هم برام سرم و آمپول تجویز کرد و الکی الکی یک ساعت و نیم زیر سرم روی تخت بیمارستان خوابیدم!!! بدترین قسمتش این بود که 5 تا آمپول تقویتی برام نوشت که تا 5 روز باید بزنم! باور کنید همین الآن که دارم تایپ میکنم از تصور آمپول عضلات یه جاییم منقبض شده!!!!
بعدش هم شوهرم منو برد بهم جیگر داد، باور کنید داشتم بالا می آوردم، ولی جرأت نداشتم بگم دیگه نمی خورم!!! می ترسیدم دوباره منو ببره دکتر و معلوم نبود این دفعه دیگه چه بلایی سرم بیاد!!
این هم جریان یه روز تعطیل که من به خودم زهر کردم، فقط به خاطر یه دروغ کوچولو!!!
به خدا دیگه از این کارها نمی کنم، قول میدم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط شیرین  | 

دلم خیلی گرفته، یاد یه خاطره ای از گذشته افتادم، خواستم یه یادی ازش کرده باشم که این پست رو نوشتم.
اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم، 19 سالم بود، یه دختر کمی تا قسمتی خجالتی، بشاش، نسبتا درس خون، و یه سری خصوصیات دیگه.
یادمه یه روز یکی از پسرهای هم رشته ایم رو دیدم که خیلی ازش ترسیدم، راستش خودم هم نمی دونم چرا! هنوز هم نفهمیدم! نمی دونم اون موقع به نظرم آدم خیلی گنده ای اومد، یا من هنوز کوچولو بودم( چون در حالت کلی من جزو دخترهای قد بلند به حساب میام)، هر چی که بود ازش ترسیدم.
به قول معروف سال بالایی من بود، دو سال جلوتر از من بود ولی از نظر سنی 5سال از من بزرگتر بود. آدم خیلی خنده رو و پرجنب و جوشی بود، فعالیتهای سیاسی هم می کرد، توی دانشگاه همه می شناختنش. ولی من هر وقت می دیدمش راهمو کج می کردم که روبروش در نیام!! ولی اون هر وقت منو میدید از دور میخندید و میومد طرفم!
بعدش کم کم فهمید که من ازش دوری میکنم، حتی یه بار هم جواب سلامش رو ندادم، دیگه سعی نکرد به من سلام کنه یا بهم بخنده.
سالها گذشت و هر دو مون فارغ التحصیل شدیم، و من دوباره کنکور شرکت کردم و ارشد رشته خودم رو قبول شدم، هفته اول دانشگاه فهمیدم که همون آقایی که این همه سال ازش فرار می کردم همکلاسی م شده!!!
باور نمی کردم، اولش کلی خجالت کشیدم! ولی این بار دیگه ازش نمی ترسیدم، هیچ چی تغییر نکرده بود هنوز خندان و پرتحرک بود.
اومد طرفم بهم سلام کرد و واستاد تا جوابش رو بدم، من هم انگار نه انگار که قبلا چه کار می کردم! بهش سلام کردم و با هم خوش و بش کردیم، گفت خوشحالم که دوباره شما رو می بینم و خوشحال ترم که هم کلاسی شدیم!
من هم خندیدم چون دقیقا منظورش رو فهمیده بودم!
من فقط 7 تا همکلاسی داشتم در نتیجه با هم راحت بودیم و تا حدی صمیمی، اون هم یکی از هم کلاسی هام بود مثل بقیه، ولی من هنوز نمی تونستم باهاش راحت باشم!
یکی از مواردی که همیشه بهم می گفت این بود که چرا کلاس های صبحت رو نمیای؟ من هم می گفتم چون خوابیدن صبح رو خیلی دوست دارم!
یه روز بهم گفت اگه سه روز ساعت 7صبح بیدار شی و بهم sms بدی که بیداری برات یه جایزه خوب می خرم!
من هم قبول کردم، سه روز بیدار شدم و بهش اطلاع می دادم که بیدارم و بعدش دوباره می گرفتم می خوابیدم!
اون هم این موضوع رو فهمیده بود و روز آخر بهم گفت با اینکه تقلب کردی ولی من برات جایزه میخرم! من گفتم نه من جایزه نمی خوام فقط واسه اینکه بهت ثابت کنم زود بیدار شدن کاری نداره این کارو کردم!
چند روز گذشت و بهم زنگ زد که کجایی جایزه ت رو برات بیارم؟ من هم گفتم من جایزه نمی خوام، ازش پرسیدم خواهر داری؟ گفت آره! گفتم از طرف من بده به خواهرت!
گفت ولی من این رو واسه تو خریدم دوست ندارم بدمش به کس دیگه!
ولی من قبول نکردم، بعدا فهمیدم که یه عطر کنزو برام خریده بود.
فردای اون روز باهاش یه قرار داشتم، البته کاری بود، از دست من یه خورده ناراحت بود ولی من به روی خودم نیاوردم.کارامون تموم شد و قرار شد فردای اون روز یه نرم افزار برام بیاره، قرارمون ساعت ده صبح جلوی دانشکده بود.
یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بود، تقریبا نیم ساعت اونجا معطل شدم ولی نیومد، کلی غر زدم و بهش فحش دادم! در همین اثنا یکی از هم کلاسی هام رو دیدم، پریشون بود، بهش سلام کردم گفتم چته؟ گفت مگه نمی دونی چی شده! فلانی دیشب ایست قلبی کرد.
همونی که من هیچ وقت جواب سلامش رو نمی دادم،
همونی که من همش ازش فرار می کردم،
همونی که من جایزه م رو ازش نگرفتم و قلبش رو شکستم، همون قلبی که الآن دیگه نمی تپه،
همونی که من نیم ساعت بهش فحش دادم که چرا نمیاد.
به همین سرعت! مرده بود. انگار هیچوقت نبوده، انگار اون لحظه زمان متوقف شده بود، همه جا خاکستری بود،
من شوکه شده بودم، اشکهام گلوله گلوله می ریخت روی پالتوم، صدام توی گلوم خفه شده بود، قلب من هم انگار واستاده بود، نمی دونستم کجا برم، نمی دونستم بعد از این باید چه کار کنم، نمی دونستم واقعا چی شده، یادم نیست چقدر گریه کردم، یادم نیست چی می گفتم، یادم نیست اون موقع به چی فکر می کردم، فقط این رو خیلی خوب یادمه که چقدر زود دیر می شه، یادمه این جمله همش توی سرم بود.
بابام بهم گفت اگه می خوای حالت یه خرده بهتر شه برو توی مراسم عزاداریش شرکت کن و حتما برو سر خاکش.
چند روز بعدش با چندتا از دوستان و هم کلاسی ها رفتیم به شهری که زندگی می کرد واسه مراسم هفتمش، توی راه یکی از دوستاش راجع به احساسی که اون نسبت به من داشت و من ازش بی خبر بودم واسم صحبت کرد، من حتی دیگه نمی تونستم گریه کنم.
مراسم توی خونه پدری ش برگزار می شد، من نشسته بودم یه گوشه، خواهرش اومد کنارم و گفت شیرین تویی؟ گفتم منو از کجا می شناسی؟! گفت از تعریف هایی که داداشم از تو برامون کرده بود، توی سرم انگار طبل می کوبیدن، اصلا دلم نمی خواد راجع به چیزهایی که خواهرش بهم گفت فکر کنم.
وقتی رفتم سر خاکش همش حس می کردم داره نگام می کنه، واقعا قلبم داشت له می شد، اینو با تمام وجودم احساس می کردم.
حالا من موندم و یه خاطره، فقط همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط شیرین  |