تبليغاتX
آلبالو قرمز

آلبالو قرمز

آلبالو وقتی سیاه میشه خوشمزه ست!

دیشب تولد شوهرِ خواهر شوهرم بود! الآن میگم واسه چی علامت تعجب گذاشتم:
این آقا دیشب 50 سالش شد، از اون آدمهایی که خیلی بیشتر از سنش نشون میده یا شاید سنشو کمتر اعلام میکنه! من نمیدونم جریان چیه.
بابای خودم الآن 53 سالشه ولی خیلی خوب مونده و اصلا نشون نمیده، ولی اون انگار 75 سالشه!
اصلا من خیلی دلم واسه خواهر شوهرم میسوزه! کاش میشد عکسشونو بندازم اینجا تا شما هم بفهمین چرا من همچین حسی دارم، نگران نباشید الآن یه جوری براتون توضیح میدم که انگار عکسشونو دارید میبینید!
خواهر شوهر من یه خانم 33 ساله ست، یعنی تقریبا 6 سال از من بزرگتره، مشخصات ظاهری:
قد 185 سانتی متر، وزن 75 کیلو با اندام متناسب، پوست روشن، موهای قهوه ای تیره، بینی خوش فرم و کوچولو(عمل نکرده ها!)، لب و چونه خیلی خوشگل و خوردنی و چشمهای قهوه ای تیره و خوش حالت، همیشه میخنده و حرفهای خوب میزنه، هنرمند هم هست، تابلوهایی میسازه که خدا تومن قیمت داره (قول داده یکیشو واسه من درست کنه!)، البته تابلو درست کردن یکی از هنرهاشه در کل هنرهای زیادی داره، خیلی دوست داشتنی هم هست خواهر شوهرم.
بله دقیقا همینطوریه که گفتم! حالا شوهرش:
قد 175 سانتی متر، وزنش هم فکر نکنم بیشتر از 20 کیلو باشه! موهاش کلا سفید شده و اون هم به طرز فجیعی یا رنگ میکنه یا نمیکنه در هر دو حالت فجیعه! قیافش هم که خیلی بی ریخته! اصلا توضیح نمیدم چه شکلیه!! یه کارخونه هم داره که از ارثی که از پدرش بهش رسیده و فروش خونه و ماشین و ... خریده! ( 400_300 میلیون خرجش کرده) فکر نکنید الآن کلی درآمد داره ها! نه، معمولیه.
کلا آدم خیلی بی عرضه ای هم هست همه کاره زنشه، از بس خودش گند زده به همه چی!
همیشه یا مسته یا تازه از خواب بیدار شده! که اون هم به خاطر اینه که مست بوده و زنش مجبورش کرده بخوابه تا مستی ش بپره!!
کلا آدم زبون درازی هم هست، خیلی وقتها هم ضد حاله!
مهندس الکترونیکه، آمریکا درس خونده، باباش هم یکی از پولدارهای معروفه!
الان 16 ساله ازدواج کردن!! یعنی خواهر شوهرم وقتی 17 سالش بود زنِ یه مرد 35 ساله شده!
3 تا دختر دارن، دختر بزرگشون 15 سالشه! و کوچیکه 5 ساله ست.
من نمیدونم چرا بعضی ها این همه شانس میارن و بعضی ها این همه بد شانسن!
دیشب همه خونه شون بودیم، من و شوهرم زودتر از همه رسیدیم، فکرشو بکنید که آدم شب تولدش انقدر مشروب بخوره که زنش مجبورش کنه بره بخوابه تا مستی ش بپره!
همه مهمونها اومدن و نشستیم پشت میز و شروع کردیم ( پیش غذا و مشروب) ولی اون آقا که این مهمونی به خاطر اونه خوابه!!!
آخ چقدر دوست داشتم تا فردا صبح بخوابه و مهمونی بدون اون برگذار بشه!!!
ولی خُب نمیشد چون باید شمعها رو فوت میکرد!!!!!!!!
بالاخره شازده بیدار شدن! شام خوردیم و بعدش کیک و شمع و کادو و رقص و ......
من که اصلا نرقصیدم! حتی یه قر هم ندادم!! چون دوست نداشتم!
اگه بدونید چه کادوهایی گرفت! من که خیلی حیفم اومد! چه لباسهایی واسش آورده بودن، حیف که وقتی میرن تنش زار میزنن!!
شوهر من هم رفته بود یه کراوات خیلی خوشگل واسش خریده بود، خیلی شیک بود دوست داشتم پَسش بگیرم!!!! ولی نمیشد و مجبور بودم در جواب تشکرهای اون بگم خواهش میکنم اصلا قابل شما رو نداره!!
از اول تا آخر مهمونی رفته بودم یه گوشه و داشتم عکس می دیدم! باور کنید!! خدا نکنه من یه کاری رو یا کسی رو دوست نداشته باشم، عین .... میشم! اگه پسر بودم میگفتم به تخمم هم نیست که طرف چه فکری میکنه!!
من نمیدونم چرا خواهر شوهر من زن یه همچین آدمی شده!!
یه بار از مادر شوهرم پرسیدم چرا دخترتو دادی به اون؟! (با همین صراحت!)
گفت به خدا خودش خواست با اون ازدواج کنه، هیچ کی راضی نبود!
جالب اینجاست که خواهر شوهرم هیچ وقت از زندگیش شکایت نمیکنه و اگه کسی بخواد راجع به شوهرش چیزی بگه یا اعتراضی بکنه سریع در مقابل طرف موضع میگیره و شدیدا از شوهرش دفاع میکنه! خیلی برام عجیبه که چطوری میتونه این همه شوهرش رو دوست داشته باشه!!
اولین باری که من خواهرشوهرم رو با شوهرش دیدم همش دنبال شوهرش میگشتم!! هی به شوهرم میگفتم پس شوهر خواهرت چرا نیومده؟!! اون هم میگفت بابا همونیه که کنارش واستاده! من هم عین گیجا دنبال یه آدم خوش تیپ و قدبلند کنار خواهرشوهرم میگشتم و نتیجه ای نمیگرفتم!! آخرش شوهرم مجبورشد منو ببره جلوش و بگه ایشون شوهر خواهرمه!!
خداییش این دختر حیف شده.
این زن یه اسطوره ست در نوع خودش، انقدر شوهرشو دوست داره که نگو، همیشه میخنده و اعتراضی نداره، انگار از آهنه، همه مشکلات زندگی شو خودش تنهایی حل میکنه، از هیچکی توقع نداره، همیشه از شوهرش دفاع میکنه و به طور کل خودشو وقف شوهرش و بچه هاش کرده.

هدفم از نوشتن این ماجرا این بود که بگم هنوز هم یه همچین آدمهایی وجود دارن، آدمهایی با قلبهایی اندازه دریا، آدمهایی که خیلی میفهمن و از همه بیشتر گذشت میکنن.
من وقتی خواهرشوهرمو میبینم واقعا از خودم خجالت میکشم! به خودم میگم ببین این زن چقدر باشعوره!



+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:5  توسط شیرین  | 


شده یه موقع هایی اینقدر بهم ریخته و سردرگمی که دلت یه جمله آرامش بخش و یه کم آینده روشن بخواد؟
در چنین شرایطی ترجیح میدی سراغ کی بری و چه کار کنی؟
من چند وقت پیش اینطوری شده بودم، البته خیلی اینطوری میشم ولی سعی میکنم این موقع ها به خودم محل نذارم ولی این دفعه واقعا نمیشد!
عین خر توی اون حالت گیر کرده بودم که یکی از دوستام بهم گفت من یه فالگیر ارمنی میشناسم معرکه ست!! دارم میرم پیشش تو هم میای؟!!
نه که فکر کنید من آدم احمقی هستم و خودم رو با این شر و ور ها گول میزنما! نه به خدا ولی نمیدونم چرا ایندفعه دوست داشتم خودمو گول بزنم!!
به هر حال رفتیم پیش اون خانمه، از همون اول که دیدمش خوشم اومد ازش، از اون خانمهایی بود که با ظاهر خیلی ساده و یه لبخند خوشگل توی صورت ملیح و شیرینشون آدمو جذب میکنن.
نشستم و قهوه مو خوردم و اون هم فنجون من رو برداشت و این طوری شروع کرد:
.... کیه؟ (صاف اسم شوهرم رو بهم گفت!!)
دوستم از شدت تعجب جیغ کشید!!!!
گفتم شوهرمه،
گفت یه خانمی به اسم ... میشناسی؟
گفتم مامانمه!
بعدش خصوصیات شوهرم و مامانم رو بهم گفت، خوبه که این دوتا هردوشون آدمهای خوبی هستن و منو هم خیلی دوست دارن و گرنه آبروم جلوی دوستم میرفت!
خیلی چیزهای دیگه هم بهم گفت که خیلی برام جالب بود.
یه چیزهایی هم راجع به آینده نزدیک بهم گفت که همش در عرض دو سه هفته بعدش برام اتفاق افتاد!!
من که خیلی از این فال قهوه خوشم اومد خداییش!
من نمی دونم اینا چطوری میتونن این چیزها رو بفهمن؟!
کسی میدونه چطوری؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:14  توسط شیرین  | 

من یه دوستی دارم، پسره، دو سال و سه ماهشه الآن، خیلی ناز و خوردنیه. مامانش یکی از دوستهای صمیمیه منه، از همون زمان تولدش این بچه گوگولی بود.
ما عاشق همدیگه هستیم! باور کنید! الآن براتون توضیح میدم چطوری:
وقتی تازه 6 ماهش بود مامانش آورده بودش شرکت و به ما گفت این بچه من بغل هیچکی نمیره! من رفتم طرفش و دستامو باز کردم و بهش خندیدم اون هم خندید و اومد بغل من! به همین سادگی!! ما با هم دوست شدیم.
وقتی 10 ماهش بود یاد گرفته بود بگه ماما و بابا، من روش کار کردم اسم من رو هم یاد گرفت! داشته باشین در سن ده ماهگی فقط ماما، بابا و اسم من رو بلد بود بگه!
وقتی یازده ماهش بود یه شب مامانش میخواست بره یه مهمونی خیلی مهم که همه اعضای خانواده اش هم بودند و مجبور شد پسرش رو بذاره پیش من، از همون شب به بعد ما فهمیدیم که خیلی همدیگه رو دوست داریم و اون پسره آرزو کرد کاش من مامانش بودم!!
وقتی چند روز منو نمی بینه همش به مامانش میگه منو ببر پیش شیرین! الآن دیگه کامل حرف میزنه و میتونه همه دلتنگی هاشو بگه بچه م.
مامانش هم بعضی وقتها لجش میگیره میگه شیرین مُرده!!! اون بچه هم با تعجب به مامانش میگه نه شیرین نمرده!!
یه روز اومده بود خونه ما و من گذاشته بودمش روی میز آشپزخونه تا بهش ناهار بدم، غذا رو از فر درآوردم و گذاشتم رو همون میز و رفتم در فر رو ببندم، اونم نامردی نکرد دستشو زد به ظرف غذا!! انگشتش سوخت و کلی گریه کرد من هم به دستش خمیر دندون زدم که تاول نزنه! وقتی رفت خونه به مامانش گفت شیرین با ژرف (ظرف) آبی انگشت منو شوخت بعد خمیر دَنون گژاشت!! مامانش هم بهش گفت شیرین غلط کرد میخوای برم بزنمش؟! اونم گفت نه نژنش! شیرین ناژه (نازه)!! و هر چی مامانه اصرار کرد که بیاد منو بزنه اون نذاشت!!
حالا فهمیدین چقدر منو دوست داره؟!!!!!
جالب ترین قسمت قضیه وقتی بود که من داشتم ازدواج میکردم، شوهرم اون موقع تازه منو پیدا کرده بود و هی تند تند یعنی هر شب میومد خونه ما تا مخ منو مامان و بابام رو یه جا بزنه و منو بگیره! از اونجایی که این بچه به من خیلی علاقه داره مامانش مجبور میشه هر چند شب در میون یکی دو ساعت بیارتش پیش من و گرنه مامانه رو جون به لب میکنه از بس گریه میکنه!! یکی از اون شبهایی که شوهرم (که اون موقع هنوز شوهرم نبود) خونه ما بود این بچه هم اومد، این دوست گوگولی من اون موقع یک سال و سه ماهش بود، از همون دم در که شوهر منو دید زد زیر گریه و محکم به من چسبید عین کوآلا و به هیچ عنوان منو ول نمیکرد!!!!
من مجبور شدم به شوهرم بگم تو برو چند تا صندلی اونورتر تا این بچه سکته نکرده!!! خیلی با مزه بود: همین که احساس میکرد اون داره به من نزدیک میشه میزد زیر گریه!! اون شب دزدگیر من شده بود!
به هر حال هر جوری بود من دوست گوگولی مو راضی کردم که از شوهر من نترسه، دیگه گریه نکرد ولی هنوز عین کوآلا به من چسبیده بود! این بچه یه نقطه ضعف داره اونم شکلاته! به شوهرم گفتم برو یه شکلات بردار بده بهش باهات دوست میشه، اون هم همین کارو کرد، مکالمه اونها رو براتون نوشتم:
شوهرم: شکلات دوست داری عزیزم؟
دوست گوگولی من: آیه (یعنی آره)
_ شیرین رو دوست داری؟
_ آیه.
_ از این شیرینی ها دوست داری بهت بدم؟
_ آیه
_ منو دوست داری؟
_ نه!! ( بعدش روشو بر گردوند و دوباره چسبید به من!)
از همون شب به بعد من یه چیزی رو در مورد دوستم و شوهرم کشف کردم، این دو تا از همدیگه بدشون میاد!!
باور کنید عین حقیقته!!
شوهرم واسه این از دوست من بدش میاد که فکر میکنه من اونو بیشتر دوست دارم!!!!!
دوست گوگولی من واسه این از شوهرم بدش میاد که فکر میکنه اون منو گرفته واسه خودش!!!!
به هر حال در این یک سال من خیلی سعی کردم یه کاری کنم که این دوتا باهم دوست باشن و همدیگه رو دوست داشته باشن! ولی فایده زیادی نداشته و در باطن این دوتا با هم لج هستن!!!
نکته اش اینجاست که این قضیه باعث شده تا شوهر من کلا از هر چی بچه پسره بدش بیاد!! همش به من میگه من دوست دارم یه دخترِ نازِ گوگولی داشته باشم!!!

این هم دردسر دوست پسر داشتن! یا شاید هم دردسر شوهر حسود داشتن!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:40  توسط شیرین  | 


الآن جمعه ساعت 11 صبح است، من و شوهرم تازه از خواب بیدار شدیم، اون دو تا قهوه درست کرده و نشستیم جلوی تلویزیون داریم قهوه و شیرینی میخوریم و با هم گپ میزنیم.
تلفن زنگ میزنه و شوهرم گوشی رو برمیداره:
_ الو؟
_ سلام! (فرد پشت خط با تغییر لهجه صحبت میکنه)
_ سلام! ببخشید من شما رو میشناسم؟!
_ بله که میشناسی!
_ببخشید با کی کار دارید؟!
_ مگه تو .... نیستی ( اسم شوهرم رو میگه)
_ بله هستم!!
_ اای ی ی ی بابا داداشت رو نمیشناسی!
_ اِ پیمان تویی؟چرا صدات رو اینطوری کردی ؟!!!! اصلا نشناختمت!!
_ هه هه هه هه .......
_ میاین بریم جنگل؟
_ واسه ناهار؟
_آره بچه ها همه هستن.
_ چی باید درست کنیم؟
_ هیچی من جوجه میگیرم واسه همه، بعدا حساب میکنیم.
_ یه لحظه گوشی.... شیرین دوست داری بریم جنگل با بچه ها؟
باشه بریم خوش میگذره.
_ الو ما هم میایم، ساعت چند؟
_ همه ساعت 2 اونجا هستن.
.....
الان ساعت 1:30 بعدازظهره و برادر شوهرم به همراه خانمش و مادر شوهرم دارن میان دنبال ما.
الآن ساعت 2 بعدازظهره و همه فک و فامیل شوهرم که البته همشون از اون بچه باحالا هستن، جمع شدن که ما هم بهشون اضافه شدیم و راه افتادیم به سمت جنگل مورد نظر.
.....
الآن توی جنگلیم و داریم وسایلمون رو پهن میکنیم، با بر و بچ 14 نفریم.
من دارم از سرما میلرزم و کاپشن شوهرم رو که خیلی گرمه دودر میکنم و می پوشمش، اون بیچاره هم هیچی نمیگه! خانمها میشینن دور یه میز کوچولو و برای گرم شدن چایی می نوشن. آقایون هم میشینن روی حصیر و دارن جوجه سیخ میزنن، شوهر من هم مفقودالاثر شده!
خانمها نفری یه چایی مینوشن ولی هیچ فایده ای نداره و گرم نمیشن، آقایون هی دارن ...کشمش میزن به رگ و از گرما دارن هلاک میشن! خانمها هم همین کارو میکنن و اونها هم بالاخره گرم میشن!! ولی من بیچاره که اصلا نمیتونم از این چیزها بنوشم همچنان دارم میلرزم!!!
شوهرم بالاخره پیداش میشه! اون هم با یه تنه درخت!! رفته بود چوب بیاره واسه آتیش، ولی چون عادت داره بدون اینکه به کسی چیزی بگه غیب بشه، مادرش بهش میگه پسرم تورور خدا دفعه دیگه که خواستی بری چوب بیاری بهمون بگو. ولی شوهرم یک ساعت بعدش دوباره غیب میشه و ما میدونیم رفته چوب بیاره!
الآن دوتا از آقایون دارن آتیش درست میکنن و ما داریم خفه میشیم از دود! دو تا دیگه از آقایون دارن بساط منقل و جوجه کباب رو به راه میکنن.
من و جاری جونم هم هی داریم میخندیم از بس که همه رو دست میندازیم و شیطونی میکنیم! ولی من هنوز سردمه!!
جوجه کباب آماده میشه و میخوریمش، البته دور آتیش ولی من هنوز دارم میلرزم!
شوهرم هی راه میره برگهای خیس رو میریزه توی آتیش و هی این آتیشه دود میکنه تا آسمون!! هی همه جیغ میزنن نریز برگها رو، تو رو خدا نریز! و از اونجا که من بیشتر از همه شوهرمو میشناسم هیچی نمیگم و فقط به آتیش نزدیک میشم تا گرم بشم!
شوهر من یه عادتی داره اونم اینه که هی دوست داره کاری رو که بهش حال میده رو تکرار کنه! برگ ریختنش هم از همون کاراست!
چند تا از خانمها احساس میکنن که باید برن دستشویی چون دیگه خیلی بهشون فشار اومده!! یکی شون به شوهرش میگه سوییچ رو بده بریم ...
ولی شوهرش سوییچ رو نمیده و میگه با ماشین فلانی برید! چشمتون روز بد نبینه! چنان بلایی سر اون شوهره آوردیم که خدا میدونه! بیچاره دیگه آخراش عربده میکشید!!! ولی سوییچش رو نداد و خانمها با ماشین فلانی رفتن جیش کنن!
وقتی اونها رفتن من تلافی این کار شوهره رو سرش درآوردم!
شوهر من همچنان داشت به کار مورد علاقه اش که همانا برگ ریختن توی آتیش بود ادامه میداد!! و ملت هم شاکی بودن.
خانمها از جیش کردن برگشتن و همه نشستیم دور آتیش و آقایون هی چرت و پرت گفتن و خانمها هی خندیدن و همه با هم چرت و پرت گفتیم و هی خندیدیم!
الآن ساعت 4 بعدازظهره و شوهر من همچنان داره برگ میریزه توی آتیش!
من هم با زیرکی تمام یه نقشه کشیدم، به شوهرم گفتم: ...جون بیا پیش من! اون هم اومد، بهش گفتم بشین روی این صندلی و اون هم نشست، در این لحظه من نشستم رو پاش و بهش کفتم منو محکم بغل کن که خیلی سردمه، اون هم دیگه نتونست بره برگ بریزه توی آتیش!! چون گرم کردن من الآن دیگه کار مورد علاقه اش شده بود، همه من رو دعا کردن!
....
الآن ساعت 5:30 بعدازظهره و آخر این جنگل رفتن به اینجا ختم شد که یه قرار دیگه واسه شب گذاشتیم و همه رفتیم خونه دایی شوهرم که خودش هم اونجا بود.
الآن ساعت 7 شبه و همه خونه دایی نشستیم.
شام خوردیم و با اینکه دیگه سرد نبود باز هم از اون چیزهای گرم کننده خوردیم! البته باز هم من نخوردم.
فامیلهای شوهر من خدای رقاصی هستن، واقعا قشنگ میرقصن، من نشسته بودم توی آشپزخونه و هی داشتم از این دیسکو لذت میبردم! در حالیکه سر درد رو بهونه کرده و نمیرفتم برقصم!
تا اینکه شوهرم پیدام کرد و بهم گفت بریم برقصیم من هم مجبور شدم برقصم. چنان رقص خارجی کردم که همه مبهوت شده بودن! بهترین رقص عمرم رو به همه نشون دادم!! شوهرم که خیلی حال کرده بود و حالا کار مورد علاقه اش رقصیدن با خانمش بود! تا آخر شب منو کشت از بس که هی منو برد باهاش رقصیدم و من مردم از بس رقصیدم.
.....
خیلی خوب بود و خیلی خیلی به همه خوش گذشت.
الآن ساعت 12 شبه و من زیر دوشم، هلاکم از خستگی.
ساعت 12:15 و من نشستم جلوی تلویزیون و دارم یه برنامه راجع به دختر پسرهای جوون تماشا میکنم که چطوری باید عشق بازی کنن و ... شوهرم زیر دوشه.
ساعت 12:30 و شوهرم داره خودشو خشک میکنه، من هم سریع تلویزیون رو خاموش میکنم که اون هوس نکنه بشینه نگاه کنه!
ساعت 12:40 منو شوهرم توی تختمون هستیم و من چشمام دیگه باز نمیشه، در این لحظه شوهرم بهم میگه میخوام یه خاطره برات تعریف کنم!!!
الآن ساعت 12:55 و شوهرم داره همینطوری خاطره هاشو برام میگه!! و من 15 دقیقه ست که خوابم برده!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:43  توسط شیرین  | 


هنوز نتونستم علت اینکه چرا هر چند وقت یکبار اینطوری میشم رو دقیقا بفهمم، آدم همیشه آرزوی یه سری چیزها رو توی سرش داره و همیشه دلش اونها رو میخواد، بعد چون همهش به اون آرزوهاش فکر میکنه و برای رسیدن بهش حتما شرایطش رو هم فراهم میکنه اونها رو بدست میاره. البته بستگی به اندازه آرزو و درصد واقعی بودنش هم داره.
در مورد خود من همیشه مصداق داره، یعنی همیشه چیزهایی که یه زمانی برام آرزو بوده به حقیقت پیوسته و من با گوشت و پوستم درکش کردم. بعد با خودم فکر میکنم چرا این بلا! سرم اومده؟! یه خورده که فکر میکنم میبینم این دقیقا چیزیه که خودم یه زمانی خواسته بودمش!
درسته بلا!!!!.
مثلا یه زمانی آرزوم این بود که فوق لیسانس قبول شم، اونم دانشگاه دولتی و روزانه.
خُب درس خوندم و دقیقا همونطوری قبول شدم، الآن که دوسال از این قضیه میگذره دارم با خودم فکر میکنم آیا این دقیقا چیزیه که من آرزوش رو داشتم؟!
یا مثلا همیشه آرزو داشتم از ایران برم و حتما دکتری مو توی دانشگاه معتبر بگیرم، خُب من ازدواج کردم اونم با کسی که اقامت یه کشور اروپایی رو داره و من میتونم از ایران برم، ولی گاهی اوقات با خودم فکر میکنم واقعا میخوام برم؟!!
یا همیشه آرزو داشتم شوهرم عاشق من باشه!! خوب حالا شوهرم عاشقمه. ولی بعضی وقتها باخودم فکر میکنم که چی؟! خُب آدم شوهرش عاشقش باشه یا نباشه باید باهاش زندگی کنه دیگه!!! چه فرقی میکنه اصلا!!
یا همیشه آرزو داشتم مادر شوهرم از اون با کلاس ها باشه! الآن مادر شوهرم خیلی خوش لباس، شیک، باکلاس، خوشگل و ... هست، ولی خُب اگه اینطوری هم نبود باز هم مادر شوهرم بود و من هم دوسش داشتم دیگه.
یا همیشه آرزو داشتم کار کنم، اون هم توی یه شرکت خصوصی (که مشکل لباس پوشیدن نداشته باشم)، اونم از صبح تا شب! خُب الآن دو ساله که دارم کار میکنم از ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهر. ولی باور کنین عین سگ پشیمونم که همچین آرزویی کردم! باز خوبه خدا اون قسمت از صبح تا شبشو فاکتور گرفت!

و همچنین خیلی آرزوهای دیگه هم داشتم که به همین روز افتادن!

خُب حالا جواب چیه؟ همه آدمها اینطوری هستن یا فقط من اینطوریم؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:13  توسط شیرین  | 


من یه معلم زبان ایتالیایی دارم، خیلی زن خوبیه، از اون زنهایی که توی مکان و زمان خودش نیست! می دونید چیه قبلا ایتالیا زندگی می کرده، طرز فکرش و مدل زندگی کردنش با ایرانی ها یه خورده فرق میکنه.
خیلی وقتها با من درد دل میکنه، میگه من دوستشم! وقتی باهاش حرف میزنم دلم واسه آدمهایی مثل اون میسوزه، حتما براتون پیش اومده که با همچین آدمهایی صحبت کنید.
دلم میگیره از این دنیا، فکر میکنم چرا آدمها باید این همه عذاب بکشن و آخرش هم هیچی به هیچی، یعنی آخرش همه باید بمیریم دیگه. پس چرا نباید اون طوری که دلمون می خواد زندگی کنیم، چرا اینقدر مجبوریم خودمون رو نادیده بگیریم و خواسته هامونو توی دلمون نگه داریم که این طوری عین یه بمب توی دلمون بترکه، چرا همش باید تحمل کرد و اگه یه روزی خدای ناخواسته بخوای دل بزنی به دریا و پشت پا بزنی به همه این چیزهای حال بهم زن، جد و آبادت میان بهت التماس میکنن و همه اونهایی که یه روزی این از خود گذشتگی ها رو وظیفه تو میدونستن حالا .....
شاید میگین خلایق هر چه لایق! شاید فکر میکنید این آدمی که من دارم راجع بهش میگم لابد آدم بی عرضه ایه یا همه اونهایی که این بلاها سرشون میاد بی عرضه هستن، و لابد حقشونه، ولی همیشه این طوری نیست.
گاهی اوقات مجبور میشی اینطوری باشی، وقتی با یه سری آدم زندگی کنی که واقعا فهمشون در حد تو نیست و درکشون از زندگی با تو فرق میکنه و یا اصولا آدمهای بی شعوری هستن! مجبوری به خاطر چیزهایی که واسه خودت به عنوان یه آدم با شعور مهمه خیلی جاها تن به این زندگی یا در واقع تن به این ذلت بدی!
خود من توی یه برهه از زندگیم مجبور بودم با این شرایط زندگی کنم، شاید به خاطر همین معلم من وقتی باهام حرف میزنه میتونم خیلی جاها باهاش همدردی کنم و یا حتی بهش یه راه فرار نشون بدم.
همین خانم معلم من توی زندگی اجتماعیش آدم خیلی موفقیه، کار خوب، درآمد بالا، زندگی مرفه،... ولی دریغ از یه ذره آرامش یا به عقیده من همون خوشبختی.
من خودم وقتی توی همچین موقعیتی گیر افتاده بودم تونستم خودمو نجات بدم و بعدش خودمو خیلی بکشم بالا، و کلا همه چی رو فراموش کنم و دوباره خود واقعی ام رو پیدا کنم و زندگی خیلی بهتری برای خودم بسازم ولی همه آدمها نمی تونن این قدر بی محابا عمل کنن بدون اینکه حتی یه ذره تردید داشته باشن، معلم من از اون آدمهایی که نمی تونه همه چی رو بندازه دور چون تعلقاتی داره که نمیتونه ازشون بگذره.
آدمهایی مثل اون زیاد هستن و الزاما همه اونها هم زن نیستن، فرقی نمیکنه زن باشی یا مرد مهم اینه که بتونی اون جوری زندگی کنی که لیاقتشو داری و فقط خودت میدونی که لیاقتت واقعا چیه! فقط کافیه به خودت فکر کنی و به آرزوهات. شاید آرزوهای تو واقعا از خودگذشتگی و نادیده گرفتن خودت باشه، شاید آرزوت همیشه این بوده که در خدمت اطرافیانت باشی بدون اینکه خودت نیاز به چیزی داشته باشی، شاید تو یه آدم آهنی باشی، تا حالا به این موضوع فکر کرده بودی؟!
میدونم وقتی عین یه آدم آهنی زندگی کنی همه دوستت دارن! همیشه همه به تو نیاز دارن! همیشه میخوان بهت بچسبن! همیشه میگن تو بهترین آدمِ دنیایی! بهت میگن بدون تو زندگی امکان پذیر نیست! ولی هیچ وقت هیچ کی خودِ تو رو نمی بینه!
ولی وقتی اون طوری زندگی کنی که لیاقتشو داری گاهی اوقات بعضی ها بهت میگن خودخواه!(یعنی کم کم داری دیده میشی!) و شاید فقط بعضی وقتها که با میل خودت بخوای آدم آهنی باشی بهت اون حرفهای قشنگ قشنگ رو بگن، ولی باور کن این جوری کیفش بیشتره! چون این تو بودی که خواستی این حرفهای قشنگ رو بشنوی.

حالا با این تفاصیر تو یه آدم آهنی هستی؟! یا فقط هر وقت دلت بخواد آدم آهنی میشی؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 10:12  توسط شیرین  | 


قبل از خوندن این پست یه خواهشی ازتون دارم، قول بدید راجع به شخصیت من فکرهای ناجور نکنید! باز هم قول بدید که فکر نکنید من خل و چلم!
و اما مشکلات من:
1. یه مدته فکر میکنم پایه کاناپه اتاق نشیمنمون داره میشکنه! (اصلا نمیدونم از کجا این فکر اومده توی سرم به خدا؟!) و اصلا دوست ندارم بشینم روش و اگه شوهرم ناغافل بشینه رو کاناپه مورد نظر و من متوجه بشم چنان جیغی از ته دلم میکشم که بیچاره تا مدتها تو حالت شوک باقی میمونه!! این که خوبه وقتی مهمون میاد و میشینه رو اون کاناپه خیلی جالبه، من عین مرغ سرکنده بال بال میزنم!!! انگار دارن شکنجه ام میکنن اونم به بدترین حالت ممکن!
دوست دارم بزنم سرشونو بشکنم! بدترین قسمتش اینجاست که مجبورم با لبخند ازشون پذیرایی کنم!!!!!!!!!!!!
2. اصلا دوست ندارم توی خونه کار کنم! همش انگار اومدم مهمونی!! دوست ندارم ظرف بشورم، لباسها رو بریزم توی ماشین لباسشویی، جارو برقی بکشم، شستن کف آشپزخونه رو که اصلا صحتبشو نکنید و خلاصه این که اصلا از کار خونه خوشم نمیاد! همش دوست دارم شوهرم کار کنه، بیچاره انگار خون کرده با من ازدواج کرده! مشکل اصلی من اینه که شوهرم منو خیلی دوست داره و هر کاری ازش بخوام برام انجام میده و منو خیلی لوس میکنه و من اصصصصصصصصلا ظرفیت این همه محبت رو ندارم!!!!!!!!! این آخری بزرگترین مشکل منه!!!!!
3. خیلی دوست دارم همه رو دق بدم! مثلا الآن 6 ماهه که درسم تموم شده و فقط دفاع از پایان نامه ام مونده، بابام و مامانم و داداشام و شوهرم دارن دق میکنن از بس که من نمیرم سراغ کارهام و تمومش نمیکنم! هی برام خاطره! تعریف میکنن که فلانی فوق لیسانس قبول شده بود ها و حتی درسش هم تموم شده بود ها ولی بی عرضه(!!!) آخرش نتونست دفاع کنه و مدرکش رو نگرفت!!! ولی من اصلا برام مهم نیست که اونها چی میگن و به خودم و کارهایی که میکنم ایمان دارم.
4. کلا به هر نوع دستور و تحکم حتی اگر با ملایمت و عشق و ادب هر چه بیشتر هم توأم باشه! حساسیت عجیبی دارم. مثلا اگه شوهرم بهم بگه عزیزم این بلوزی که پوشیدی خیلی خوشگله ها ولی یقه اش خیلی بازه میشه عوضش کنی؟ من امکان نداره این کار رو بکنم!!! این مشکلم که خیلی عمیقه!! از بچگی همینطوری بودم!! همه مجبور بودن کارهایی رو که دوست دارن من انجامشون بدم برعکس به من بگن تا به هدفشون برسن!
5. به نظر خودم بزرگترین مشکل من اینه که وقتی از یه چیزی میترسم (البته خیلی کم پیش میاد بترسم) کلا دورش خط قرمز میکشم و تا موقعی که خودم نخوام سراغش نمی رم و اینطوری اون قضیه بغرنج تر و پررنگ تر میشه! مثلا اگه از دندونپزشکی بترسم و از دندون درد بمیرم اجازه نمیدم یه دندونپزشک منو معاینه کنه! حالا فکرشو بکنید با این اخلاق گند چه بلایی سر آینده من میاد!!!!!!

بقیه مشکلاتمو دیگه روم نمیشه بنویسم!!!
کمکم کنید تو رو خدا!!!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:4  توسط شیرین  | 


امروز صبح این فاجعه اتفاق افتاد!
قبل از توضیح این فاجعه دردناک باید یه سری توضیحات در مورد زندگی خودم بدم تا شما راحتتر به عمق فاجعه پی ببرید:
من و شوهرم عادت داریم هر روز صبح قهوه فرانسه بخوریم، و همچنین عادت نداریم قهوه مونو توی قهوه جوش های برقی معمول در بازار درست کنیم بلکه ما قهوه ای رو میخوریم که توی قهوه جوشهای مخصوص ایتالیایی به اسم موکا که دو تکه است و باید روی گاز گذاشته بشه درست شده باشه. لازم به ذکر است که ما شدیدا معتاد به قهوه هستیم و هیچ روزی رو بدون خوردن قهوه از خونه بیرون نمی ریم، و باز هم لازم به ذکر است که از اون قهوه جوشهایی که وصفش رو شنیدید این طرفها به راحتی گیر نمی آد!
این از این، تا اینجاش که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و اما بعد....
امروز من ساعت 7:30 از خواب بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم سلانه سلانه (شاید هم صلانه صلانه! )رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن قهوه و بعدش همونطور سلانه ص..... رفتم توی اتاق خوابم و شروع کردم به زدن کرم دور چشم و ضد آفتاب به صورتم، همونطور که این کارو میکردم هی بوهای ناجور از آشپزخونه میشنیدم ولی نمی دونم چرا! اصلا به روی خودم نمی آوردم!
خلاصه بعد از 10 دقیقه تصمیم گرفتم برم قهوهمو از روی گاز بردارم و نوش جان کنم!
وقتی رفتم پای گاز عجیب ترین صحنه ممکنه رو دیدم! تمام اجزای قهوه جوشم داشت هی زرت و زرت از هم جدا میشد و می افتاد روی گاز!!! بدون اینکه آتیش گرفته باشه! چشمام داشت از حدقه در می اومد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته!؟ یه لحظه به عقلم رسید که داره قیامت میشه لابد!!!! باور کنید مغزم قفل کرده بود، بعد از گذشت چند لحظه یهو فهمیدم که من اصلا توی قهوه جوش آب نریختم!!!!!!!!!! و قیامتی در کار نیست!
حالا فکرشو بکنید من چطوری رفتم شوهرم رو بیدار کردم و بهش فهموندم چه بلایی سرمون اومده!!!!!
باور کنین اگر ماشین لباس شوییمون میسوخت اینقدر ناراحت نمیشدیم!
و باز هم فکرشو بکنید من و شوهرم چطوری اون روز رفتیم سر کار!!!!!!!
و اما نتایج تربیتی این ماجرا:
1. سعی کنید از وسایلی که بقیه آدمها برای درست کردن قهوه استفاده می کنند استفاده کنید تا در موقع لزوم سریعا بتونید یکی جاش بخرید و به روی خودتون هم نیارید.
2. هر اتفاق محیرالعقولی رو به حساب قیامت نذارید!
3. وقتی بوهای ناجور از یه جاهایی شنیدید حتما به روی خودتون بیارید.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:32  توسط شیرین  | 


دیروز رفتم یه کتاب خریدم، عطر سنبل عطر کاج از خانم فیروزه جزایری دوما البته می خواستم بوف کور رو هم بخرم ولی با کمال تعجب فهمیدم که دیگه اجازه چاپ نداره! تازه حتی فهمیدم که زیر میزیش رو هم نمیشه پیدا کرد!!!!!
من واقعا با این کتاب حال کردم.
خاطرات یه دختر ایرانیه که از 7 سالگی میره آمریکا و اتفاقاتی که توی این سالها براش می افته رو با یه طنز شیرین و خیلی بانمک می نویسه.
میدونید چیه راستشو بخواید از وقتی این کتاب رو خوندم تصمیم گرفتم نویسنده بشم منتها مشکل اینجاست که من همچین قلمی ندارم!!!!!
البته تصمیمات دیگه ای هم گرفتم که بهتون نمی گم، چون اون موقع حتما به عقل من شک میکنید مخصوصا با اون مطالبی که تو پست قبلی م نوشتم!
من عاشق کتاب خریدن، خوندن، هدیه گرفتن و حتی قرض گرفتنم ولی اصلا دوست ندارم به کسی کتاب هدیه بدم خودم هم نمی دونم چرا!
پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخوانید چون قطعا لحظات شادی رو موقع خوندن اون خواهید داشت اینو بهتون قول میدم.
با خوندن این کتاب میتونید بدون اینکه با کسی حرفی بزنید یا به تلوزیون نگاه کنید یا کسی براتون دلقک بازی دربیاره یا sms جوک بی ادبی براتون بیاد یا .... حسابی بخندید و احساس شور و شعف بهتون دست میده اساسی!
البته اینها رو گفتم که تشویق بشید، خودم شخصا برای این خانم احترام زیادی قایل هستم و واقعا خوشحالم که کتاب این خانم توی امریکا برنده جایزه شده و همچنین یکی از سه نامزد گرفتن بهترین جایزه ادبی امریکا هم شده و با اینکه اولین چاپ کتاب پارسال بوده تا الآن 7 بار تجدید چاپ شده.
راستی من این کتاب رو به سفارش شراگیم که تعریفشو کرده بود خریدم.
قبول کنید که کتاب خوبیه، تو رو خدا قبول کنید، خواهش میکنم..........


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:38  توسط شیرین  |